تبليغاتX
نانو خز(خیل)
واسه دلخوشی خودم و خودت
 جوادیسم
ابو دلقك خراساني در جلد سوم از كتاب پله پله تا ملاقات جواد به تفسير واژه ي جواد پرداخته .او واژه ي جواد را برگرفته از مشتق ساده ي بن مضارع كلمه ي جوات ميداند و نيز اشاره دارد كه كلمه ي جوات توسط يكي از فرماندهاي شجاع لشكر رم به نام جواتينوس  وارد زبان فارسي دري شده جواتينوس اصالتا ايراني بوده ( پدر و مادر او كه ترك بودن اورا به علت كمبود امكانات در دوران طفوليت براي ادامه تحصيل به رم فرستادن)او در جنگ ايران و رم با حمل پرچم يا ابوالفضل علاوه بر نشان دادن ارادت خود به ائمه باعث تقويت معنوي لشكر ايران شد و رم شكست خورد و سپاه ايران براي قدر داني از زحمات وي اورا به ايران دعوت كردن و دختر شاه وقت كشور را به او دادن كه دستاورد اين ازدواج 2 فرزند با نام هاي جواتي و جواتيه بود و اين گونه واژه جوات وارد ايران شد .در اوايل قرن 16 ميلادي يكي از نديدگان جواتينوس كبير به نام چراغ موشی گنابادی واضع مكتب جواتيت شد و پس از جنگهاي صليبي بيشمار پرچم فرقه جواتيت به اهتزاز در امد.ابو دلقك در جلد چهارم كتاب خود اشاره دارد به اينكه: عبدالقادر ماست بند از اهالي قره تپه ي سفلي در سخراني جنجالي خود در سوم ژوئن سال 1912 ميلادي در باقر اباد ورامين به جاي واژه جواتيت از جواديت استفاده كرد كه طي 24 ساعت سر وي به تيغه ي گيوتين سپرده شد كه بعدها توسط دانشمندان وقت ثابت شد كه در واژه جوات بر روي (ت) اعلال قلب صورت ميگيرد و به جواد تبديل ميشود.

تا اينكه در سپتامر 1980 ميلادي فرقه ي جواديت توسط برادران يساري به استقلال كامل رسيد انها ابتدا محله جواديه را به عنوان قلمروي مطلق خود انتخاب كردن سپس رنك زرشكي و گوجه اي را رنگ ملي و واضع تيپ جوادي شدند( شلوار خمره اي و كمربند پوست ماري وبلوز پيچ اسكن املتي و پشت مو )انها جواد يساري و عباس قادري را براي سرودن اشعار و الفاظ جوادي انتخاب كرده ونيز به واسطه ي امام جواد و جواد خياباني به اسلام و ورزش گرايش پيدا كردن.و از جمله ابداعات انها برچسب رنگي بيمه ي ابوالفضل و رفيق بي كلك مادر در سيستم اتوبوس راني و سندل با جوراب وسگك كمربند وپيل و اپل و نيز ركورد دار چسباندن شونصد تا سي دي در جلوي جوانان 54 رينگ سپورت نيز هستند.

در اوايل قرن 20 ميلادي فرقه ي جواديت ومدرنيته با يكديگرتلفيق شدن كه يكي از شركتهاي مطرح دنيا براي قدر داني از زحمات اين فرقه نام يكي از محصولات خود كه ابتدا (6600) بود به نامهاي جواد 00 و 66 جواد تبديل كرد كه بيشترين فروش را در ان سال به همراه داشت.

|+| نوشته شده توسط رامتین در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385  |
 یه اتفاق جالب تو یه روز تابستون

چند ماه پيش با يكي از دوستام براي انجام كاري به فرودگاه مي رفتيم. سوار اتوبوس شديم.اتوبوس پر شده بود و هنوز راننده نيامده بود.يه پيرمردي سوار اتوبوس شد.رو كرد به طرف مسافرها و گفت:

-خانم ها آقايان توجه كنيد.من گدا نيستم.من از اون بالا به پايين اومدم فقط براي هدايت شما.حالا هر كدوم هر چقدر مي خواهيد به من كمك كنيد.البته من گدا نيستم.

چند تايي به او كمك كردند و پيرمرد بعد از گرفتن پولها و گفتن"خدا اجرتون بده" از درب عقب پياده شد.چند دقيقه اي نگذشته بود كه بازهم همون پيرمرد سوار اتوبوس شد و بازم همون حرفهارو تكرار كرد و در آخر حرفهاش گفت:

-البته اونايي كه دفعه قبل پول دادند اينبار ديگه نمي خواد پول بدهند.

دو تا پسر دانشجو يه صد توماني به پيرمرد دادند و يكيشون گفت:

-حاج آقا ما امروز امتحان داريم.اگه ميشه واسه ما دعا كن كه امتحانو خوب بدهيم.

پيرمرد پولو گرفت و گفت:

-خدايا جووناي مارو اجر بده.

 -باز يه صد توماني ديگه دادند و گفتند:حاج آقا اين چه فايده اي داشت!بابا يه دعايي كن كه امتحانمون را خوب بدهيم.

پيرمرد دستاشو رو به آسمون برد و گفت:

-خدايا جووناي مارو تو امتحاناشون اجر بده.

يه مرد مسني برگشت و گفت:حاج آقا پدر مرحوم مارو هم يه دعايي كن.

پيرمرد رو كرد به مرد و گفت:

-مي شه دويست تومان.پولو گرفت و گفت:خدايا پدر اين آقا رو تو اون دنيا اجر بده.

يه پيرزني از ته اتوبوس گفت:حاج آقا من پا درد دارم و دارم كلافه مي شم.براي منم دعا كن.

پيرمرد رو كرد به پيرزن و گفت:

-حاج خانم چقدر دادي؟

پيرزن گفت:پنجاه تومان

-گفت:برو بابا با پنجاه تومان من معجزه نمي تونم كنم و در حالي كه زير لب زمزمه خدا اجرتون بده داشت سريع از در عقب پياده شد.

|+| نوشته شده توسط مجید1 در شنبه پنجم اسفند 1385  |
 و اين نيز مي گذرد!!!!!!!!
يه وقتهايي اوس كريم مي خواد به يكي حال بده يجوري حال ميده كه هفت جد و ابادشم اگه از اين دنيا و اون دنيا همگي جم بشن بگن غلط كرديم بازم فايده نداره دقيقا شده حكايت كار ما كه مثل تبليغ صا ايران ولي عكسشه هروز بدتراز ديروز .تصميم گرفتم بزنم به رگ بي خيالي اتفاقا جواب داد تا اينكه بازم يه اتفاقاتي افتاد كه رگ بي خياليه هم محو شد و ديگه نشد پيداش كنم ديروز ساعت 6 زدم بيرون نمي دونستم كجا دارم ميرم هوا انقدر سوز داشت كه سرمو نمي تونستم بگيرم بالا ببينم كجا دارم ميرم فقط گهگاهي از صداي بلند ضبط ماشينا سرمو ناخوداگاه ميگرفتم بالااز ترس رسوخ سرما تو دستام سيگارمو نمي تونستم از گوشه ي لبم بردارم هميشه عاشق اينطور سيگار كشيدن بودم.زير ساعت يكي از ميدونهاي اين شهر لعنتي كه داشت ساعت 10 نشون ميداد يه تابلوي تبليغاتي سفيد بود كه با خط بزرگ نوشته بود خيلي زود دير مي شود.رفتم تو يه پاركي كه تاحالا نرفته بودم توش يه جاي دنج پيدا كردم يه دستم چاي يه دستم سيگار انگار طاعون زده بود سوت و كور  بود  منم تو حالو هواي خودم
بودم كه يهو يه دستي اومد رو شونهام اروم گفت ميشه اينجا بشينم منم كه از خدام بود گفتم حتما .هنوز كامل نشسته بود كه گفت 14 ماه خدمتم مونده الان 3 ماه كارم اين شده هروز بيام پارك چند ساعتي رو كتاب بخونم كه از فكر و خيال بيام بيرون صداش پر بقض بود  بنظر پسر ساده و حساسي ميومد برام از غم دوري مادر و غم غربت و سختيهاي خدمت و نا رفيق گفت تا اينكه اشكاش در اومد . نمي دونستم چي بايد بگم به قول معروف اگه لالايي بلد بودم خودمو مي خوابوندم يواش يواش اروم شد كه گفت تو تمام درو ديوار پادگان يه جمله هست كه هر موقع فكري ميشم زمزمه ميكنم يه ذره ارومم ميكنه "و اين نيز مي گذرد"ساعت نزديك 12 بوداحساس ميكردم اون سربازساعتها منتظر من بوده كه همين يه جمله رو به من بگه موقع خدافظي بازم گريه ميكرد دست كردم تو جيبم  كه سيگار اخرمو بكشم ولي كبريتم تموم شده بود.
|+| نوشته شده توسط رامتین در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 دانشجو نما!!!!!!!

از قديم گفتن با هر كي ميخواي شوخي كن ولي با ضعيفه جماعت شوخي نكن كه يه يهو رگ فمنيسمي اونا گل ميكنه ولي چاره اي نيست چون يه وظيفه به گردنم و اگه ماه و تو دست چپم و خورشيدم تو دسته راستم بذاري بازم بيخيا ل ضعيفه جماعت نميشم

توضيحات لازم:از خواهراي كه جنبه ندارن يا ناراحتي اعصا ب يا ناراحتيهاي ديگه دارن و سخت با واقعيت كنار ميان و بدش ميخوان ليچار بار بنده حقير كنن عاجزانه ميخوام كه برن و شر درست نكنن

دختران دانشجوي دانشگاه هاي دولتي و (ازاد) از سال 1 تا 4 :

1- اصولاً وقتي به آنها بگوييد باكلمه ي پسر جمله بساز مخشون هنگ ميكنه طولاني ترين مسيري را که طي ميکنند مسير دانشگاه تا خانه مي باشد. در فاصله بين کلاسها نان و پنير دستپخت مادر را ميل ميکنند تا انرژي بگيرند.از لحاظ ظاهري هم كه سيبيل جزو اعضاي ثابت انهاست ابروهاي پر پشت خلاصه بگم سوژه خنده دانشجويان ترم بالايي هستن.توصيه به برادراي گلم اگه به دنبال دوست .... در بين اين اشخاص ميگردين واقعا متاسفم براتون چون اولا پا نميدن و اگه (يکي در هر 10 ميليون سال) يكيشون پا داد همه بهتون به چشمه يه همجنس باز نيگاه مكنن.

۲-با واژهbf آشنا ميشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نيستن ابروها نازک ميشودو سيبيل ناپديد!زیاد  به دست شويي ميروند(ما که نفهمیدیم چرا) و بيشتر از معابر شلوغ و مملو از پسر عبور ميكنن روزايي كه كلاس ندارن به هواي كلاس جبراني ميرن دانشگاه به پسرا جزوه ميدن بطور تصادفي رو صفحه ي اول جزوه يه شعر عشقولانه با بيوگرافي كامل تا كد پستي خونشونو مينويسن تازه ميفهمن تا 4 جلسه ميتونن غيبت كنن

۳-پس از اينكه به چند پسر جواب منفي دادن با جمله هاي معروف(من اهل اين دوستيا نيستم و خوشم نمياد ومن قصد ادامه تحصيل دارم ومن نامزد دارم ....)بالاخره پا ميدن و گرفتار يه پسر خوش خطو خال ميشن ديگه كلاس نميرن اكثرا تو دست شويي مشغول ارايشن کردن هستن. به بوتيكها ي معروف بيشتر سر مي زنن. اسم مارکهای معروف حفظ میکنن  اگه چاق باشن يه مانتو و شلوار 10 سايز كوچيكتر از خودشونو مي پوشن اگه قد كوتاه باشن يه سندل با ارتفاع متغير ميگيرن.تو روز نامه ها دنبال جراح دماغ با نازلترين قيميت ميگردن. معمولا دنبال كلاس خالي ميگردن مامور حراست اونارو با اسم كوچيك صدا ميكنه خيلي تابلو ميشوند!عاشق ميشوند! مورد سوءاستفاده قرار ميگيرند!مشروط ميشوند!!! ! در عشق شکست ميخورند بازهم مشروط ميشوند

4- دوباره آدم ميشوند.ديگر تابلو نيستند چون جوانان مستعد ديگري جاي آنها را ميگيرند. جاي جاي دانشگاه برايشان خاطره انگيز است مثل بچه آدم اين ترم درس ميخوانند ولي اين دفعه به دنبال تكيه گاهي براي اينده ميگردن با ديد باز به اطراف مينگرند و دنبال يك شخص به اصطلاح گلابي ميگردد تا حسابي انتقام 7 8 تاي قبلي رو ازين بگيرندو با چند بار دعوت شدن به تريا كلي احساس زرنگي ميكند و بعداز سالها فارغ ميشود و.........

 

بعد از دانشگاه: ازدواج ميکنند و رخت بچه ميشورند


 

|+| نوشته شده توسط رامتین در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385  |
 دایرهاللغات خز

سلام تو این ۲۰ روز امتحانا مخم بدجور قفل کرده اگه ما بلد نیستیم مثل شما حرفای خوب بزنیم بخاطر اینکه دی ان ای و گروه خونیمون به این حرفا نمیخوره گفتم ممکنه یه بنده خدایی یه کلمه ی بهش بگن نفهمه حرف خوبه یا بد برای همین یه چند تا کلمه گلچین کردم که ناچارا شئوناتم اسلامی هم رعایت کردم که حاصل این ۲۰ روز امتحاناتمه

 

الف

آخرشه : نهایتشه

آشغال كله : احمق

آشغالانس : ماشین آشغالیهای جدید تهران که چراغ گردون هم دارند

آمار دادن : نخ دادن -توجه کی را جلب کرن
 مترادفها:نخ دادن ،راه دادن                                   

آش و لاش : آسمون جل

آویزون : کسی که مرتبا کنه میشود و بدون دعوت همه جا میرود

اخ کردن: پول رو سریع دادن

انده :نهایته

اسکل: کسی که از همه دنییا بی خبر است

                                        مترادفها:اوشگول- وسکل – شاسگول

                                        اسم فعال: اسگلان تپه

اق زدن: حال بهم خوردن

الاغ تور:الاغ

ان چوچک:آدم عوضی

ان خشكه:ادم خشك مزاج

اوس چون تاب دادن:كسي كه قاطي كرده

  ب

 باحال: خش آیند

بار كردن : تیکه انداختن - فحش دادن

ببند گاله رو : خفه شو

ببو: انسان ساده لوح

بخواب(بخواب لاحاف سرد شد): خفه شو

بروبچ: بچه ها-رفقا

بیریف: درست - ردیف

بگوز : به کسی که حرف مفت میزند مثال: بگوز، بازار مسگراست : حرف مفت میزنی هیچ کس هم نمیفهمه 

بینیم با: برو بابا

بیشین با (بیشین بینیم با) :خفه شو بابا

باقاليا:(اگر منظور شخص باشه به ادم ساده گفته ميشه

اگه مراد از باقاليا مكان باشه به جاي پرت گفته مي شود)

 پ

پارازيت : حرف بد موقع

پا دادن : قبول کردن پیشنهاد -آمار دادن

پایه ای؟: حاضری؟

پیچ: دودره

 ت

 تابلو : واضح و مبرهن

تابل: تابلو

ترکوندن:  ١. تجاوز کردن  ٢.حال کردن   ٣.خوردن اکستسی و به مهمانی رفتن.

ترکمون : آدم ضایع

تریپ: (تیریپ) مدل-برنامه-قیافه

تگری زدن: بالا آوردن بعد از الکل

تو باغ نبودن: در جریان نبودن-حواس پرت بودن

تو پیت نمیگوزم : گل لقد نمیکنم

تو نخ چیزی بودن : تو فکر چیزی بودن

تو راه گوز کسی زدن : به او ضد حال زدن

تو کف چیزی بودن: تعجب از چیزی کردن

تو کف کسی بودن: وقتی یه نفر از یکی دیگه خیلی خوشش میاد میگن  تو کفشه

 ته : نهایت

تیکه اندختن : متلک انداختن

تل بازي :(تلخكي) استعمال نوعي ماده ي مخدر

تهديگي:مراد از نوعي تريپ جوادي

ج

 جواد: (جوات) بی کلاس

جک جواد: اسم جمع واسم فعال جواد

جیگر: تیکه،دختر یا پسری که از لحاظ جنسی جذاب است.

                                            مترادفها: گوشت- مامان
جوهر :با ارزش،ناب

 چ

چاقال : کسی که قابل دعوا نیست

چوس ناشتا:خالي بستن

چوس ناشتا تفت دادن:حرف مفت زدن 

 ح

 حاجیت : اشاره به شخصی که از این کلمه استفاده میکند

حاجيكس:تشديد و تاكيد هويت شخصي

 

خ

خز: جواد

خزوخيل:خيلي جواد(اشاره به يكي از محله هاي قرچك ورامين)

خزاب:باب فعال خز براي تاكيد خز بودن شخص

خفن: به معنی بزرگ-زیاد-مهیب

خوف:وحشتناك- عظيم-حجيم

 

د

 داف:دختره خشگل

داف بازی: دختر بازی

دافی:دوست دختر

داغ کردن: عصبانی شدن

در داف: دخترها

دمبه: کسی که خیلی تنبل است

دمت قیژ : دمت گرم

دمت : دستت درد نکنکه

دم کسی را دیدن: حق حساب را دادن.

دودره:(دودر) به معنای دک کردن(معنی این کلمه در متن مشخص میشود)

دهن کسی کف کرد:  از حرف زدن خسته شد

 ر

ره ده ده: تموم شدن-به آخر رسیدن

 ز

زاقارت: ضایع-سه

زارت: (زرت) ١.  زرشک   ٢.به سرعت(زارتی زد تو گوشم)

زارت غمسون شدن: ازبین رفتن-حالگیری شدن  

زپرشک:  زرشک

زرید : زر زد-حرف مفت زد

زید: دوست دختر،دوست پسر

 سین

سریش : کنه

سنم: آشنایی

سوتی: ضایع

سولاخ : سوراخ

سه:  ضایع

 سه سوت: سریع

سیکتیر : از کلمات آذری وارد فارسی شده به معنی "خفه شو" میباشد

سیکیم خیاری: از کلمات آذری وارد فارسی شده به معنی "بی ثمر و هرزه" میباشد

شین

شاخ شدن: خود را دخیل کردن یا بدون دعوت جایی رفتن

 شصت تیر : با سرعت

شکلات: کسی که فقط حرف دعوا را میزند ولی جیگر دعوا را ندارد

شیلنگ : دراز

شلغم:ادم بيخود و بدرد نخور

ضاد

ضایع: خراب

ضد حال زدن : حال گیری کردن - به کسی که همه برنامه را خراب میکند گفته میشود

 عین

عمرن(عمرا): به هیچ وجه

عمرنات پتاسيم :   عمراً

 

ف

 فاب: (فابریک) دوست دختر یا دوست پسری که فقط با تو باشد.(مثال: مریم فاب منه = مریم دوست دختر منه که با هیچ کس دیگه نیست)

فر خوردن : ترسیدن

فک زدن : حرف زیاد زدن

کاف

گل لقد نمیکنم : حرف دارم میزنم، گوش کن (بادمجان واکس نمیزنم-تو پیت نمیگوزم)

 

کف کردن : تعجب کردن

کل:(کل کل) معنی ادعای سر بودن در یک مورد خاص بین دو نفر- وقتی دو نفر شروع به تیکه انداختن به هم دیگه میشوند تا یکی کم بیاره

كلفت بار كردن :  فحشهای گنده بار کردن

کم آوردن: جا زدن

کنه : کسی که مدام شاخ می شود

 گاف

 گوشت: جیگر

گلابی: ١.کسی که تنبل است   ٢. چاقال

گلوش گير كرد : وقتی کسی از کسی خوشش بیاد

گنده گوزي كردن: ادعای زیادی کردن

گوجه زدن : تگری زدن - شاکی بودن

 لام

لاس خشکه: لاس زدن بی نتیجه

لاوترکوندن: عاشق هم بودن

لجن:هم به نوعي تريپ گفته ميشود هم به شخصي كه

چرك باشه

 میم

مخ زدن :مخ خوردن-عملی که پسر یا دختر برای جذب جنس مخالف(یا موافق)به طرف خود میشود

ميخ شدن : خیره شدن - گير دادن

 نون

نافرم : بد جور

نیم رخ گوز فیثاغورث: استعاره از زشتی

نادخ:نافرم -ناجور

هندونه: اسکل-شاسکول

 ی

یول (یول ممد) : اسکل

 

|+| نوشته شده توسط رامتین در جمعه سیزدهم بهمن 1385  |
 به یاد تو

شبي در حال مستي ياد او كردم

           نشستم گريه كردم هاي و هو كردم

سرشت ديده ام بر گونه هايم ريخت

تنم لرزيد

     حالم منقلب شد

               شاديم تبديل غم شد

|+| نوشته شده توسط مجید1 در چهارشنبه چهارم بهمن 1385  |
 خاطرات يك ترک

 

سال پيش تابستون به اصرار يكي از بچه ها رفتيم اردبيل خونه ي

عموش كه از اتفاق مايه دارم بود. كلي خدم و حشم تو يه باغ دو سه هزار متري  جمع بودن .اقا مارم حسابي تحويل گرفتن تو اين يك هفته ي كه اونجا بوديم باعباس اقا كه باغبون اونجابود (در حد بنز ترک بود) خيلي پيك شده بودم .يه روز اومد نشست با من درد و دل كرد و قضيه ي طلاق گرفتنشو از سكينه برام تعريف كرد(البته با يه كوچولو تحريف ).

 

صبح ساعت ۵:۳۰ با لگد از سمتی اون زنيکه سکينه دای گزی  بيدار شدم ، البته قبلترش با بيل زده بود تو سرم که بيدار نشدم و بعد وقتی لقط زد به ناحيه حساس من بيدار شدیم . و صبحانه مقدار زيادی نوشابا با نان بربری ميل کردم و کلی با سکينه سر داستان ديشب خنديديم آخه ديهشب با ننش اينا رفتيم بيرون  تريلی از رو ننش ردشد اينگدر خنديديم ، تازه اون تموم شد باباش داشت از ماشين آشگال ميريخت بيرون دستشو برد بيرونا به امام علی يه ماهسیما زد  دستشو از بازو گطع کرد بازم اينگده خنديديم که نگو . خب بگذريم صبانرو که خورديم رفتم سر کار همکارم گفت : رييس گفته کارت داره ، رفتم ديدم حکم اخراج منو داده پرسيدم چرا گفت احمق ديروز بجای سرکه برای نهار مهمونا تو سالاد روغن چرخ ريختی !!!!! ولی من نريخته بودم شايدم ريخته بودم ولی بايد منی ميبخشيد چون من از بچگی سختی کشيدم ، ياد دوران بچگی افتادم!!!

 

 ۲۰ سال پيش  در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بی دليل! من در پارسالخـــيلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را بهمكانيكی فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتای من هر روز من را با زنجير چرخ می زد و گاهی موقع ها  كه خيلی عصبانی می شد

من را به زمين می بست و دوسه بار با ماشين يكی از مشتری ها از روی من رد می شد باز هم بدون بی دیل ......

مادرم من را در آن سالها خيلی دوست می داشت و من راخيلی ماچ می كرد ولی پدرم خيلی حسود است

و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت و جورابش را در دهان من فرو میبرد ......

وقتی خبر اخراجو شب به سکينه دادم اون ميخواد منو طلاق بده و من بسيار از اين قضيه ناراهن شدم چون من از طلاق خاطره بدی دارم.......درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيارحــــامله است و پدرم مـــــی گويد يا پسر است يا دوقلو، ولی من چيزی نمی گويم چون می دانم كه بچه ای به اين انـــدازه از هيچ كجای خواهرم در نخواهد آمد!

در هر صورت منتظر دادگاه هستم ولی خاطرات امسال شمال با سکينه هرگز از يادم نميرود در راه شمال به ما خیـــلی خوش گذشــــــت ....ما در راه خيلی چپ کرديم ! من ميگفتم من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!

سکينه هم هر و هر ميخنديد !!!!!!

من احتمالا بعد از طلاق خودمو ميکشم کاری ندارين ؟!!!!!!!

                                                                             " بروبچ"                       

|+| نوشته شده توسط بروبچ در جمعه بیست و نهم دی 1385  |
 یه شاعر بزرگ

چند وقتی که همه برای رفیقاشون رانی باز می کنند الکی ازشون به هر نحوی که هست تعریف می کنند اونم چیزای الکی مثل راه رفتن و حرف زدن و پیتزا خوردن و ...

حالا ما یه رفیق داریم که تازه بعد از 15 سال فهمیدیم بابا طرف شاعره !.خداییش شعراش خیلی به دلم نشست حیفم اومد شما نخونید.دوتا از شعرای آقا مرتضی را با هم می خونیم.

 "امید"

خانه ام تاریک است

ذهن ها هم همگی در پس یک واهمه یک تشویش است

کوچه ها نمناک و تاریک است

         راهها هم نیز

سایه هایی شوم

       در بلندای افق ها پیداست

                    دست هایی که به خون آلوده است

                                     آدمک هایی که اسیرند به دست

و قلب هایی که پر از اندوه اند

همه جا تاریک است

فکرها می میرند

چشم ها هم همگی در پس یک ترس فرو بسته شدند

                                               و صداهایی...

گام هایم لرزان است

همگان خاموش اند

با خودم می گفتم

                کاش می شد روشنی را آورد بدست

                                                                   

"زمستان"

زمستا ن بود

نفس ها گرم و سوزان بود

زمین خاموش و آسمان هم برف ریزان بود

هوا سرد و زمین نالان

                          و

گهگاهی صدای باد که می پیچد درون کوچه ای خالی

خرامان راه می رفتم

در این خراب آباد تاریکی

در آن دور دست های ناپیدا

                چراغ خانه ای گهگاه

                         که انگارید روشن بود

که این کور سوی امیدم

ضماد درد و مرهم بود

درونم عاری ازاندوه و ماتم بود

که آن هنگام

گهی تند و گهی آرام می رفتم

تن و جسمم پر از زخم بود اما

تحمل کردن این درد برایم سخت آسان بود

                                             "مجید"             

|+| نوشته شده توسط بروبچ در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385  |
 غم نامه
امروز چون از صبح تو فاز غم بودم خواستم يه متن غمگين بنويسم ولي ديدم من اينكاره نيستم گفتم يه دوتا از شعرايي رو كه داريوش خوندتشون بذارم خدشون گوياي همه چيز هستن من كه خودم خيلي با اينا حال ميكنم

                                           

                                               خونه

           خونه اين خونه ي ويرون واسه من هزارتا خاطره داره

             خونه اين خونه ي تاريك چه روزايي رو به يادم مياره

             اون روزا يادم نميره ديواره خونه پر از پنجره بود

             تا افق همسايه ي ما دريا بود ستاره بود منظره بود

             خونه خونه جاي بازي براي افتاب و اهو

             پر نور واسه بيداري پر سايه واسه خواب بود

             پدرم مي گفت قديما كينه ها مونودور انداخته بوديم

             توي برف وبادو بارون خونه رو با قلبامون ساخته بوديم

             خونه عشق مادرم بود كه تو باغچش پر اطلسي مي كاشت

             خونه روح پدرم بود چيزي و هم پاي خونه دوست نداشت

             خونه خونه جاي بازي براي افتاب و اهو

             پر نور واسه بيداري پر سايه واسه خواب بود

             سيل غارتگر اومد از تو رودخونه گذشت

             پلارو شكست و برد زدو از خونه گذشت

             دست غارتگر سيل خونه رو ويرونه كرد

             پدر پيرم و كشت مادرو ديونه كرد

             حالا من موندم و اين ويرونه ها

             پر خشم و كينه ي ديونه ها

             من زخمي      من خسته       من پاك

             مي نويسم اخرين حرفو رو خاك

             كي مياد دست توي دستم بذاره

             تا بسازيم خونمونو دوباره

             كي مياد دست توي دستم بذاره

             تا بسازيم خونمونو دوباره

 

 

 

                                        گلايه

 

                       براي گفتن من شعر هم به گل مانده

                       نماده عمري و صدها سخن به دل مانده

                       صدا كه مرحم فرياد بود زخم مرا

                       به پيش درد عظيم دلم خجل مانده

                       از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

                       گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

                       سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

                       هر لحظه جز اين دست مرا مشغله اي نيست

                       ديريست كه از خانه خرابانه جهانم

                        بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست

                        در حسرت ديدار تو اواره ترينم

                        هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست

 

                                                                                "رامتين"

|+| نوشته شده توسط بروبچ در دوشنبه هجدهم دی 1385  |
 غروب یه جمعه تو خونه دانشجویی

ساعت 8 شب جمعه است که دراز کشیدم.از ظهر خیلی دلم گرفته.بی رمق و بی حالم.اعصابم خیلی خرده.خیلی دارم زجر می کشم.محیط خیلی واسم تکراری شده.ماهها.روزها.ساعتها.دقیقه ها وحتی ثانیه هام تکراری اند برام.

به بن بست رسیده ام.خودمم نمی دونم چیم شده.خیلی پکرم.همه چیز دور سرم داره می چرخه.به قول فرهاد"جمعه ها خون جای بارون می باره".

دوست داشتم همون جوری که صورتم نشون میده آدم بی تفاوتی باشم.همه چیز داره واسم بدتر وبدتر میشه.اون از درسهام که نمی دونم این ترم واسه رفع مشروطی کدوم درسو بالا بگیرم.این از وضع خونه که مثل همیشه درهم وبرهمه.اینم از وضع شهر که اصلا" دوست ندارم از خونه بیرون برم.اونم از تو که نمی دونم الان کجایی!

نمیدونم چرا امشب همه شهر زود خوابیدند؟راز این سکوت عمیق چیه؟

چه سکوت عجیبیه.انگار همه چیز خوابه.آره این خودشه.این سکوت همونیه که خیلی وقته منتظرش بودم.سکوتی که واقعا"دیگه بهش نیاز دارم.شاید این سکوت بتونه منو نجات بده.از همه چیزو همه کس راحتم کنه.حتی از دست تو.

دیگه وقتشه.دیگه خیلی بهم نزدیک شده.الان بیخ گوشمه.دارم احساسش می کنم. خدا کنه بذاره این نوشتم تموم بشه.این سکوت امشب دیگه از آن خودمه.دیگه داره نفس کشیدنمو مشکل ومشکلتر میکنه.آره...خودشه.این سکوت مرگه.

کاش اینجا بودی و این لحظه را میدیدی.کاش اینجا بودی ونگاهم میکردی و می گفتی که از من دلخور نیستی.شایدم بگی دوستم داری.اگه اینجا بودی و جون کندنمو میدیدی بعدها با خودت می گفتی:"اون طورکه فکر می کردمم نبود.اونقدم بی خیال نبود"

                                                                            "مجید"

|+| نوشته شده توسط بروبچ در پنجشنبه چهاردهم دی 1385  |
 
 
بالا