چند ماه پيش با يكي از دوستام براي انجام كاري به فرودگاه مي رفتيم. سوار اتوبوس شديم.اتوبوس پر شده بود و هنوز راننده نيامده بود.يه پيرمردي سوار اتوبوس شد.رو كرد به طرف مسافرها و گفت:
-خانم ها آقايان توجه كنيد.من گدا نيستم.من از اون بالا به پايين اومدم فقط براي هدايت شما.حالا هر كدوم هر چقدر مي خواهيد به من كمك كنيد.البته من گدا نيستم.
چند تايي به او كمك كردند و پيرمرد بعد از گرفتن پولها و گفتن"خدا اجرتون بده" از درب عقب پياده شد.چند دقيقه اي نگذشته بود كه بازهم همون پيرمرد سوار اتوبوس شد و بازم همون حرفهارو تكرار كرد و در آخر حرفهاش گفت:
-البته اونايي كه دفعه قبل پول دادند اينبار ديگه نمي خواد پول بدهند.
دو تا پسر دانشجو يه صد توماني به پيرمرد دادند و يكيشون گفت:
-حاج آقا ما امروز امتحان داريم.اگه ميشه واسه ما دعا كن كه امتحانو خوب بدهيم.
پيرمرد پولو گرفت و گفت:
-خدايا جووناي مارو اجر بده.
-باز يه صد توماني ديگه دادند و گفتند:حاج آقا اين چه فايده اي داشت!بابا يه دعايي كن كه امتحانمون را خوب بدهيم.
پيرمرد دستاشو رو به آسمون برد و گفت:
-خدايا جووناي مارو تو امتحاناشون اجر بده.
يه مرد مسني برگشت و گفت:حاج آقا پدر مرحوم مارو هم يه دعايي كن.
پيرمرد رو كرد به مرد و گفت:
-مي شه دويست تومان.پولو گرفت و گفت:خدايا پدر اين آقا رو تو اون دنيا اجر بده.
يه پيرزني از ته اتوبوس گفت:حاج آقا من پا درد دارم و دارم كلافه مي شم.براي منم دعا كن.
پيرمرد رو كرد به پيرزن و گفت:
-حاج خانم چقدر دادي؟
پيرزن گفت:پنجاه تومان
-گفت:برو بابا با پنجاه تومان من معجزه نمي تونم كنم و در حالي كه زير لب زمزمه خدا اجرتون بده داشت سريع از در عقب پياده شد.
|
+| نوشته شده توسط
مجید1 در شنبه پنجم اسفند 1385
|